پایان نامه

پايان درخت كجاست؟
هيچ كس، هيچ چيز نمي داند!

حديث.پاييز ٩٢

قانون چهارم نیوتن به روایت حدیث

آيا عدالت است
كه دست من به سيب روي شاخه نمي رسد
در حالي كه سيب
تنها يك گردي كوچك
از تمام جهان است؟

حديث-پاييز ٩٢

کهنه و نو

انار دانه دانه در شب سرد
نشسته روی پیشانی تب سرد
تمام احتمالات تو خوب است
لب داغ و لب گرم و لب سرد!

------

راي رفتن از خانه
بايد تصميمي گرفت
براي نرفتن هم!

تا كي به قضاوت پرندگان درباره ي درخت ها
و قضاوت درخت ها
درباره ي زمين
گوش مي كنيد؟

تا كي ملحفه ها
پشت سر هماغوشي ها حرف خواهند زد؟

براي رفتن ازين شهر
بايد تصميمي گرفت
براي نرفتن هم!

حديث. پاييز ٩٢

مرزانه

ب ها سفر به مکزیک, از رختخواب بی مرز
رفتن به عمق یک چاه با یک طناب بی مرز

شیراز زیر بالش, اهرام مصر در ماه
لای پتوی بیروت در آفتاب بی مرز

تو کوندرا, تو قیصر, من زیور کلیدر
آیدا, درخت و خنجر, این انتخاب بی مرز

کلفت من و تو سرور, خاتون من و تو نوکر
چل گیس و صد قلندر, در یک کتاب بی مرز

دستت چراغ قرمز, چشمت اشاره ای سبز
من چشمه ای خیالی, تو یک سراب بی مرز

کشف طلوع در شب, عقلانیت که در تب...
یک جور سرخوشی با نوعی عذاب بی مرز!

احساس کنت بودن در خاطرات لب هات
زیتون بوسه در خواب با یک شراب بی مرز

من لکنت حروفم, تو قصه ای بلندی
من یک سوال ساده, تو یک جواب بی مرز

ترکیب دلنشینی ست, بر تختی از ترانه
خانوم خط قرمز, مرد خراب بی مرز...

حدیث-زمستان 92

بم نامه

از سالگرد زلزله ي بم، ياد اين كار افتادم...


چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ي تلخ تو را به لب بزنم؟
شما كه شاهد فنجان خاليم بوديد
چرا نديدمتان؟ در حواليم بوديد!
چه آش نذري خوبي! چرا نديدمتان؟
شما كه كاسه ي سبز سفاليم بوديد
شبيه نقش دو آهو كنارتان مردم
گره زديد مرا...دار قاليم بوديد
به سيم آخر چشمانتان زدم يك روز
شما كه 
End
من و بي خياليم بوديد!
ولي نشد كه شما واقعيتم بشويد
شما كه خاطره ي خشك و خاليم بوديد

چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ي تلخ تو را به لب بزنم؟

چقدر صبر نكردي و پشت هم رفتي
شبيه لرزه بر اندام ارگ بم رفتي
چقدر صبر نكردي كه يكنواخت شويم
چه سرد و گرم چشاندي، زياد و كم رفتي
مرا به پنجره فولاد گريه ات بستي
كبوترانه خودت تا دم حرم رفتي
صدام كردي و گفتي بيا قدم بزنيم
قدم زدم همه ات را، قدم قدم رفتي
تو اي ستاره چه آرام ناپديد شدي
به راه شيري من توي پيچ و خم رفتي
چقدر فاصله دادي...خودم، خودت كردي
به نام من شده بودي و از خودم رفتي
نخواستي كه بيايي و پيش من باشي
به رنگ خاطره ماندي و از دلم رفتي

چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ي تلخ تو را به لب بزنم؟

تو يا شما؟ چه بگويم؟ بگو به ما چه گذشت؟
به اين قناري غمگين بي صدا چه گذشت؟
چه برف خاطره سوزي، چقدر حرف زديم
بگو به هر دوي ما توي آن هوا چه گذشت
چه فيلمنامه ي خوبي! چقدر احساسي
به روي پرده ي ما توي سينما چه گذشت؟
تو نقش اول احساس هاي من بودي
بدون تو چه بگويم به ماجرا چه گذشت
چقدر بازي خوبي...بزن عقب يك بار
مرور مي كنم امشب كه بين ما چه گذشت

چقدر خاطره ها را به شهر شب بزنم؟
چقدر قهوه ي تلخ تو را به لب بزنم؟

حديث. دي ماه ٨٢

مشکوکانه

شم هایم به ماه مشکوک است، دست هایم شفا نمی خواهد
مرده ی سبز و ساکتی هستم، ریه هایم هوا نمی خواهد!

همه ی راه های بعد از تو، به طلاق شب از ستاره کشید
خیره شد هر کجا دلم دیدم، چشم هایت مرا نمی خواهد!

دل من بعد تو دوباره گرفت، یک جهان از تنم کناره گرفت 
بچه ای هم که در شکم دارم، از تن من غذا نمی خواهد!

من و عطر پتوی جمعه غروب، روح رقصان آشپزخانه
عشقبازی لال با اسکایپ این همه سرصدا نمی خواهد!

دم اسبی ببند موها را، تایپ کن لحن بازجوها را
زن بیمار شیهه های عجیب، درد دارد، دوا نمی خواهد!

مانکن لحظه های غمگین باش! سهروردی شمع آجین باش!
عشق من این تجاوز زخمی شاهد ماجرا نمی خواهد!

سهمت از مرگ، زندگی کردن! در کهیری بنفش تا گردن
یک نفر هیچ وقت راضی نیست، تو بخواهی، خدا نمی خواهد!

عشق شکلی شبیه نفرین است، من بخواهم که عاشقت باشم
من بخواهم که مبتلا بشوم، ایدز هم مبتلا نمی خواهد!

حدیث 
غروب شنبه 7 دی 92
دفتر چکه

سپید اما سبز!

در خانه ام وطني دارم
با مرزهاي آبي بي شكل

شش صندلي
با ميزي طوفان زده
و استكان هاي رديف چاي نيم خورده
سربازان روزگار پادشاهي من هستند!

چشمانم را كه مي بندم
تخت در تباهي خود زار مي زند

چشمانم را كه باز مي كنم
كبوتري از پشت پنجره
اصرار دارد به لانه ي خود بازگردد

كبوتر
در وطن من
آواره مانده است!

حديث-زمستان ٩٢
تهران

يك غزل درگوشي

گفته چشمان تو را باد به باران، درِگوشی!
مردمك‌های تو در آينه پنهان، درِگوشی

مي‌شنيدم كسي از خاطره‌های تو گرفته
سيب دستان مرا پشت درختان، درِگوشی

نام من را كه پر از آيه و آه است، نوشته
خودنويست به تن آينه لغزان، درِگوشی

نرم و نازك به اتاق تو رسيدم، چه هراسي!؟
من و شب در تو نشستيم، به قرآن، درِگوشی!

قصه صورتی قول و قرار تو و من را
گل به گل گفته در اين باغ، فراوان، درِگوشی

همه جا لرزش رويا، همه جا خاطره باران
تو بگو، مي‌شود اين عشق هراسان درِگوشی ؟

توی تالار تب و آينه، يوسف به زليخا
گفته يك بار مرا در تو بسوزان درِگوشی

پشت شب- پنجره‌ها، مانده گل ما تر و تازه!
عشق من با دل تو مانده كماكان، درِگوشی!