باز آمد او چون ماه نو

بالاخره عشق كار خودش را كرد و حديث سه شنبه 14 اردیبهشت1389 ساعت: 18:40 آمد و براي همه كساني كه دوستش دارند كامنت گذاشت و آدرس جدیدش را داد:www.5panjere.com 

متن قرمز رنگ عین کامنت حدیث است:

 از این همه لطف و مهربانی که غیر منتظره نصیبم کردید، به قول مادرم، یک دنیا ممنونم. نمی دانم این مرحمت ِخلاقانه ی ِبی چشمداشتِ نطلبیده ایده ی که بود ، اما در این دنیا که به لانه ماران مانند است ، برای من مثل دسته گلی بود که از آسمان در دامنم افتاد!
این سایت تازه به همت یکی از دوستان راه افتاده. وعده ی مجازی ما، از این به بعد ، در " پنج پنجره" ، وعده دیدار رو در رو هم ، 21 اردیبهشت ، سه شنبه ، ساعت 5، نمایشگاه کتاب ، مصلای تهران ، سالن شبستان ، غرفه نشر شهر                                         
حديث لزرغلامي

 می ماند دادن پسورد این خانه به حدیث و دیگر هیچ. از محبت همه ممنون که آخر قصه ثمر داد...

و یک توصیه مهم به دوستداران حدیث: این دفعه گرفتن بک آپ از آثارش یادتون نره!

تو خورشيد و آسمان و زمين مايي

ثبت شده به نام حديث لزرغلامي در"همشهری آنلاین , يكشنبه 4 اسفند 1387"

حديث لزرغلامي:فکر کن، یک روز خبر برسد که دیگر خورشیدی در کار نخواهد بود.زمین باید در تاریکی و تنهایی بپوسد. سرما می­رود توی جان ساقه­ها و برگ­ها. و آدم­ها تا مغز استخوان سیاه می­شوند.
فکر کن، یک روز خبر برسد که دیگر خورشید از پشت کوه­ها بیرون نخواهد آمد. تا هست، تاریکی هست و صدای قار قار کلاغ­هایی که نبودن خورشید را جشن می­گیرند.
فکر کن، یک روز بگویند آسمانی در کار نیست، اگر سر بلند کنید، تنها یک خالی بی‌نهایت سیاه می­بینید که در انتهایش، چند خفاش دارند برای هم خط و نشان می­کشند. دیگر ابری در کار نیست که با وزش باد، پرنده ، خرس ، ماهی و عروس شود. دیگر شهابی در کار نیست که این­ور آسمان را به آن­ورش بدوزد. فکر کن، دیگر وقتی سرت را بالا می­بری، آبی روشن را نبینی.
فکر کن، یک روز زمین زیر پایمان خالی شود. خبر بدهند: ای مردمی که دارید روی زمین زندگی می­کنید، از فردا صبح دیگر زمین وجود ندارد، یک فکری به حال خودتان بکنید. فکر کن، زیر پایمان خالی شود، جایی نباشد که خانه­مان را روی آن بسازیم؛ جایی نباشد که بتوانیم بر آن راه برویم. جایی برای دراز کشیدن نباشد؛ جایی برای زندگی کردن! همه معلق شویم توی فضا و با سرعت از هم دور شویم.
تو خورشید و آسمان و زمین ما بودی. تو خورشید و آسمان و زمین ما هستی. تو همان نوری که همیشه از پشت کوه ها بیرون می­آیی و ما مطمئنیم که هستي و مطمئنیم که هیچ لحظه­ای نیست که نور تو نباشد؛ که اگر نباشد همه از سرما یخ می­زنیم.
و تو همان آبی بی پایانی که کبوترها در تو پرواز می­کنند و خدا خانه­ دارد در تو ، و ابرهای مهربانی در سینه­ تو سرگردانند. و تو همان زمین مايی که ما به بودن تو تکیه داریم و همه­ درخت های ما، در توست و رودخانه­های ما ، در توست و ماهی­های رودخانه­های ما در توست و آهوها و سنجاب‌ها و بنفشه­ها و باران­های ما ، در توست.
وقتی که تو رفتی، طوری بود که انگار خورشید ما هم رفت. و آسمان ما هم رفت. و زمین ما هم رفت. خبر دادند که شما دیگر از این لحظه به بعد خورشید و آسمان و زمین ندارید.
راست گفته بودند. تو فقط یک مرد ساده نبودی که در چهل سالگی پیامبر شده باشی و مردم مدینه و مکه را به اسلام دعوت کرده باشی و برای امپراتورها و پادشاهان کشورهای دور نامه نوشته باشی و نامه ات را با «به نام خدا »شروع و حسابی آنها را عصبانی کرده باشی.
تو برنامه­ای برای جهان آورده بودی؛ برنامه­ای که بر طبق آن، از آن به بعد خورشید به چشم همه­ مردم دنیا به نام خدا در می­آمد و ماه به چشم همه­ مردم دنیا به نام خدا می­تابید و باران به چشم همه­ مردم دنیا به نام خدا می­بارید و همه چیز به نام خدا بود که برقرار بود؛ آمدن روز و رفتن شب.
تو برنامه­ای برای همه­ مردم دنیا داشتی. برنامه­ای برای این که آدم ها راه بهشت را پیدا کنند؛ بهشتی که روی زمین است و بهشتی که در آسمان است. برنامه­ای برای این که آدم­ها رد خدا را توی همه­ زندگی­شان داشته باشند. بر طبق یک نقشه­ درست؛ نقشه­ای که تو کشیده بودی؛ با دست­هایی آبی و آزاد.
تو برنامه­ای برای همه­ مردم دنیا داشتی تا چه­طور شب­ها بتوانند راحت بخوابند و روزها مثل پرنده­ها سبکبال باشند. انگار آسمانی در قلبشان دارند و دریایی توی دست هایشان.
تو برنامه­ای برای همه­ مردم دنیا داشتی که چه­طور در آینه به خودشان لبخند بزنند، بدون این که احساس کنند کسی دارد نگاهشان می­کند. برنامه­ای برای این که چه­طور روی نور بخوابند؛ روی نور زندگی کنند؛ روی نور به هم قول بدهند و روی نور به قول­هایشان وفادار باشند.
تو برنامه­ای برای آدم­ها داشتی که چه­طور همه با هم فامیل باشند. همه با هم دوست باشند. در خواب­های هم رفت و آمد کنند. در قصه­های هم شروع شوند. در لالایی­های هم آرامش بگیرند. در گریه­های هم اشک بریزند. در خنده­های هم بیدار شوند. چه­طور آدم باشند و قدر فرشته­های روی شانه­هایشان را بدانند.
چه­طور بچه­ها را از خودشان‌فراری ندهند. چه­طور مادرهایشان‌را به نام کوچک بشناسند.چه­طور خواب خوب پدرهایشان را ببینند.
تو مردی نبودی كه رفتنت هیچ چیز را تکان ندهد. تو اگر می­رفتی، که داشتی می­رفتی­ ،همه چیز از جایش تکان می­خورد. خورشید دیگر متولد نمی­شد و جویبارها دیگر جاری نبودند و زمین دیگر نمی­گردید.
همه­ این اتفاق ها می­افتاد اگر، تو پیش از رفتنت، پیش­بینی نمی­کردی که ما باید چه کار کنیم. تو البته پیش­بینی کرده بودی. برنامه­ات را داده بودی دست مرد دیگری که ما دوستش داشتیم؛ مردی که راز خورشید را می­دانست و سمت چرخش زمین را بلد بود و اسم تمام لالایی­ها را می­دانست. علي (ع) ، مردی که شبیه خودت بود؛ مردي كه برادرت بود.با تو او دوباره متولد شد.

گفت و گوي تهران امروز با حديث لزرغلامي براي كتاب جديدش

گفت‌و‌گو با«حديث لزرغلامي» نويسنده تهران به روايت سوم شخص غايب

دينم را به خاطراتم از تهران ادا كردم

«تهران به روايت سوم شخص غايب» داستاني نوستالژيك و عاطفي درباره تهران است. داستاني كوتاه و در عين حال بسيار تاثيرگذار که ارتباط يك زوج جوان در موقعيت‌هاي گوناگون شهر تهران را به تصویر می‌کشد. روايت دوگانه‌اي از عشق به تهران و عشق به انسان! «حديث لزرغلامي»،نويسنده اين اثر - كه به‌تازگي توسط نشر شهر منتشر شده- تا پيش از این به‌عنوان نويسنده حوزه كودك و نوجوان مطرح بوده است اما در این اثر، خوانندگان بزرگسال را به پيوند عاطفي دوباره‌اي با شهري كه هنوز هم مي‌توان آن را دوست داشت، هدايت مي‌كند.

طرز تهیه یک نویسنده : یک عدد دروغ!

همه چیز از یک دروغ شروع شد! از روزی که حدیث لزرغلامی ۱۱ ساله به یک نمایشگاه کتاب رفت؛ نمایشگاهی پر از رنگ و نور و شادمانی. آنجا بچه ها، نقی سلیمانی را دوره کرده بودند و با او حرف میزدند. حدیث هم جلو رفت و به جمع آنها پیوست. بعد به سلیمانی گفت که یک داستان نوشته است، در حالیکه هیچ قصه ای ننوشته بود! سلیمانی گفت که قصه اش را تعریف کند. حدیث هم همانجا یک قصه در مورد ستاره ها <بافت> و سلیمانی آنقدر خوشش آمد که به او گفت فردا به کیهان بچه ها بیاید و قصه اش را هم بیاورد. اینطور بود که حدیث لزر مجبور شد شبانه یک قصه بنویسد و فردا به کیهان بچه ها ببرد! وقتی سلیمانی داستان غلامی را خواند، تشخیص داد که برای مجله سروش نوجوان مناسبتر است. از آن به بعد، سروش نوجوان، شد پاتوق حدیث لزرغلامی و هفته ای چند روز را در آنجا میگذراند.

---