بودم...

کم می شدم دوباره و کم بودم
من آخرین توان خودم بودم
تو جنبشی که شکل عدم بودی
من ساکنی که شکل عدم بودم!
تنهاییم روایت تلخی داشت
من راوی بدون قلم بودم!
در بهت این غریبگی مبهم
روحی که رفته از بدنم بودم
شب می شد و تمام تنم می سوخت
در سوگ ماه بی کفنم بودم
فحش نمی شود بدهی هستی
حرف نمی شود بزنم بودم
خاکم ولی نه خاک سر قله
خاکی که ریخت روی سرم بودم!

حدیث. تهران 92

...

هی من گنج پیدا کردم حدیثانه ها را بنوشید:

دوباره باید گفت

دوباره باید گفت

حدیث اینجا نیست

اینجا فقط خانه ای است به نشانی سابق روحی متعالی

و قلبی به وسعت اقیانوس 

با تنهایی ای که خود ، چینی نازکش را گاه و بی گاه می شکند

و تا می آیی نفس راحتی از یافتنش بکشی، در مه عصیانش گم شده است 

...

روزی روزگاری اینجا می نوشت و روزی ده بار می آمدم ببینم امروز چه دریچه ای به جهان ناشناخته هایم گشوده است. اینجا به احترام حس های قشنگی که آفریده دوباره برپا شده و سعی می کنم بازهم آثارش را جمع آوری کنم. 

به امید روزی که دوباره و بیشتر ببینمش.

با کمال احترام : ف.ک.دوستدار حدیث

و حالا جرعه ای حدیث:

باران نمی زد

آن جا ولی رنگین کمان داشت

هر ماه دنیا یک «سروش نوجوان» داشت!

ما پشت یک آیینه بودیم

در جشن هایی

با گریه و لبخند قاطی!

و پای ثابت

آن قاب عکس ساده ی «سلمان هراتی»!

ما دانه بودیم

دست بزرگ مهربانی سبزمان کرد

دستی که رویاهای خود را

نذر «سروش نوجوان» کرد!

*

اما بگو این روزها را...

آن ها که چشم دیدن گل را ندارند

حالا بگو با چه رویی

توی اتاق کوچکش گل می گذارند؟!

*

رفتن بزرگ خاندان

درگذشت ماه را به آسمان

تسلیت بگو!

تسلیت به روزهای مهربان

تسلیت به روزهای رفته ی «سروش نوجوان»!

*

از این نه... از آن یکی نه!

گفتی برایت

یک شعر بهتر بخوانم

گفتم خوش انصاف!

من با چه حالی دوباره

«قیصر» بخوانم؟

********

تو 
هیچ کاری برای من نکردی
جز این که چاقویی را که توی پهلویم فرو رفته بود
دربیاوری
بشویی
ودوباره بگذاری سر جایش
همان جا
درست در پهلوی راستم!



حدیث لزر غلامی

«اگر زن نبودم قطار بودم»
*****
روحم و روی ابر می خوابم 
خسته‌ام ، توی قبر می‌خوابم! 

بوسه‌ات مانده روی بازویم
مادرم گریه می‌کند رویم

توی یک قبر تنگ و بن‌بستم
مثل یک مرده در خودم هستم! 

روح من داغ و نیمه‌جان مانده
چشم‌هایم به آسمان مانده 

حالت گیجی بدی دارم
استخوان‌درد ممتدی دارم

بوی باران گرفته پیرهنم
مزه‌ی سنگ می‌دهد دهنم!

زنگ تو از صدام افتاده
روحم از پشت بام افتاده 

خاک می‌ریزد از نفس‌هایم
دو ٬ سه ساعت شده که اینجایم 

نور افتاده بر سر و رویم
یک فرشته نشسته پهلویم 

عطر بالش یواش می‌آید
بوی سیب از صداش می‌آید 

نفسش توی قبر ، پخش و پلاست
شکل رویای مادرم، حوّاست! 

شکل یک سیب سرخ، در سبد است
اسم و فامیل مرده را بلد است 

ساکن برج سوم ماه است
بال‌هایش بلند و کوتاه است 

مثل یک ماه ، توی بافه‌ی نور
مایه‌ی دلخوشی اهل قبور! 

رو به رویم نشسته با خنده
«قطعه تون و  ردیفتون، چنده؟» 

*

-قبر من یک چراغ کم دارد
قبر پایین، کرایه هم دارد؟ 

من کمی آفتاب می‌خواهم
هفته‌ای یک کتاب می‌خواهم 

نه! نریزید! آب لازم نیست
سنگ قبر و گلاب لازم نیست 

یک فضای سپید می‌خواهم
سیم کارت جدید می‌خواهم 

کنج این قبر شکل کافه شود
«حافظ سایه» هم اضافه شود! 

اولین پنجشنبه‌ی هر ماه
مثنوی‌خوانی است با ارواح! 

حق تفسیر مال مولاناست
روح او پنجشنبه‌ها اینجاست! 

شمس یک گوشه تلخ می‌خندد
مثنوی را نخوانده، می‌بندد 

آشناها کنار هم هستند
این طرف بچه‌های بم هستند 

چه بهشت و جهنمی داریم
روزها توی قبر بی‌کاریم! 

این طرف‌ها غریبی و غم نیست
دور و بر روح آشنا کم نیست 

می‌رسد حافظ از سرازیری
با سیه چشم ناز کشمیری 


حیف شد! زنده‌ای و من تنهام
سال‌هایی که بعد تو اینجام 

لطفاً این روزها به لطف خدا
یک تصادف بکن! بمیر و بیا!


*****

درد

اول توی مهره های گردنم است

بعد

کم کم

می زند بیرون

می نشیند روی صندلی

و با فنجان چای

به معده ام بر می گردد

درد را آروغ می زنم

توی خانه می پیچد

روی پرده ها، جلدهای دی وی دی و کنترل تلویزیون

می زنیم کانال چهار

صالح اعلا ما را به مرغزار گفت و گو می برد

من در مرغزار گفت و گو می نشینم

زانوهایم را بغل می کنم

و تا جان دارم اشک می ریزم

خانه مان را آب بر می دارد

زنگ می زنم به صاحبخانه

و خواهش می کنیم لوله های خانه مان را عوض کند

صاحبخانه کلافه است

درد دارد

درد

اول توی مهره های گردنش است

بعد

کم کم

می زند بیرون

و از توی گوشی تلفن می خورد به صورتم

صورتم درد می کند

یک وری می گذارمش روی بالش

بالش، با این که دردش گرفته است

چیزی نمی گوید

و می گذارد من آرام بخوابم

می خواهد با من مهربان باشد

بیچاره

نمی داند

که من هر چه می کشم، از همین مهربانی هاست؛

حدیث لزرغلامی

نشونم بده می تونی
یه روزی بدتر ازین شی
پیش من باشی, می تونی
بدترین مرد زمین شی!
می تونی به چشم آهو
به گل و پرده ظنین شی
می تونی همین که هستی
می تونی بازم همین شی!

--------------------

افتاده گوشه ی آشپزخانه ی بزرگی که دنیاست

و ما

 چوب کبریت هایی

 که سر هر چیز کوچک آتش می گیریم!

 *

مامان همیشه روشن است

وقتی ما را می بوسد

 *

بابا نیم سوخته است

از وقتی که بازنشسته شده

هی می نشیند

 و به خاکسترش نگاه می کند

*

 ما

 گاهی روشن

و گاهی خاموشیم

 

وقتی می خندیم روشنیم

وقتی نمی خندیم ، خاموش!