تبليغاتX
کو - عصر یک روز اردیبهشتی
 

در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک

از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک

من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است

محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک

 

دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم  

شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم

سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...

 

این روزها باید کمی هم روسری ها را...

آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...

شال سفیدم را جلو می آورم شاید

اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...

حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم

تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...

 

 

از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است

شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است

اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی

یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است

سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...

 

پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین

مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین

پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم

با بغضم از توی گلویم می رود پایین

پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است

پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...

 

از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است

از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است

از کافه بیرون می زنم ،

 

                        بی تو هوا خوب است!

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .