این شعرها البته این جا می مانند، اما شعر دیگری یا خطی حتا از سر دلتنگی دیگر اینجا نخواهم نوشت...شاید در روزگار بهتری...ممنون که سرم می زدید.
درخت توتی داشتم
که بلد بود لالایی بخواند
غروب ها به من توت تعارف می کرد
و اگر میل نداشتم
در سکوت بافتنی می بافت!
زمستان ها
جلیقه های دستباف او را می پوشیدم
و به مدرسه می رفتم
او سواد نداشت
وگرنه حاضر بود،
دیکته های هر شبم را هم بگوید
*
من از او ممنون هستم
چرا که مرا
مثل توت های خودش دوست داشت
و هیچ وقت کاری نکرد
که احساس کنم
نامادری من است!