فیلمنامه ای که در حال بازنویسی اش بودم بالاخره تمام شد و رفت جلوی دوربین.
اسمش "محبوبه" است. دارد آخرین روزهای فیلمبرداری اش را به کارگردانی وحید نیکخواه آزاد می گذراند. محل فیلمبرداری داخلی اش یک خانه ی فوق العاده است توی نیاوران با شکستگی های زیبایی در معماری و البته خالی از زندگی. نمی دانم چرا فضای به آن زیبایی را رها کرده اند به امان خدا و فقط یک سگ گنده گذاشته اند مراقبش که اسمش " ساچ" است و من تا به حال دو بار کابوسش را دیده ام!
از محبوبه که فارغ شدم رفتم سراغ نوشتن یک کار داستانی که قول داده بودم تا آخر اسفند تمام شود که نشده بود. بخش کوچکی از آن را می گذارم این جا که بخوانید۱. خودم هنوز ذوق زده اش هستم. اما چون کار متعلق به ناشر است نمی توانم بیشتر از چند خطش را قبل از چاپ لو بدهم.
شعر هم نگفته ام. نیلوفر هم لطف کرده مرا به یک بازی دعوت کرده که اسمش بازی آرزوهای محال است...دارم فکر می کنم بهش...
خوب باشید...دارد اردیبهشت می اید!
*
پ.ن
۱. "...می فهمم که رفته ای توی رویا. آرام بهت می گویم:" هر چی می بینی برام بگو"
تو می گویی:" رویا رو اگه تعریف کنی، خراب می شه"
من می گویم:" بستگی داره به کی بگی..اگه به اهلش بگی رویایی تر هم می شه"
و تو رویایت را برایم تعریف می کنی. رویایت فرمانروایی سرزمینی است که فقط یک دریا ، یک کوه ، یک درخت، یک گل، یک رودخانه، یک زنبور، یک آسمان، یک پرنده، یک قصر چوبی و یک ملکه دارد که آن منم و هیچ کس دیگر آن جا نیست.
بعد می گویی:" خوب حالا تو رویات رو بگو"
من چشم هایم را می بندم و حرف می زنم. رویای من داشتن یک خانه ی نقلی با یک در، یک پنجره و چهار تا دیوار توی همین تهران خودمان است. حیاط هم اگر نداشت، نداشت"..."
خدا شوخیش گرفت ، ما رو پس انداخت
ما رو یک گوشه بی کار و کس انداخت
ما هر وقت خسته بودیم خوابمون برد
خدا تا خسته شد ، ما رو دس انداخت!