تبليغاتX
کو
 

دیر کردم. حقیقت این است که شعر نگفته ام. عجیب هم نیست. " کفاره ی شراب خوری های بی حساب/ هشیار در میانه ی مستان نشستن است!". روزهایی بوده که فقط شعر گفته ام و نفهمیده ام چطور شب شده...حالا مشغول زندگی کردن شعرم...حالم خوب است...ممنون که این همه سراغم را گرفتید...نگران نسرودن نیستم...آماده می شوم تا دوباره بازگردم...با نفسی تازه تر...برایتان سپید می گذارم...از سال هایی بسیار دور!

 

از من گل بکار

طوری که در دفترم، یک قافیه از تو کم بیاورم!

انگار کسی آن دورها

تبدارترین صدای پای گنجشک ها را ، پاشویه می کند!

 

فراموش نکن

اگر رها کنی، یک نوازش از دست های تو کم می شود!

فراموش نکن که باید مرا بنویسی

یک جای خالی بزرگ گوشه ای از بازویت مانده است

مرا آن جا یادداشت کن که یادت نرود!

 

فراموش نکن که باید از من یک غصه بسازی

من قول می دهم به کسی نگویم که چشم هایت چقدر کال است

مثل یک غریزه ی خشکیده در شتاب!

 

من از صدایت عرق کرده ام

تو فقط یک غصه از من بساز و مرا وصل کن به تمام بیابان هایی که مثل من، منظور اشتیاق ناپیدای یک آوازند

 

من ترحم کوچکی هستم

شعر تاریک هراسانی هستم که از ابتدای خودم می ترسم

و دست هایم از سنگینی این جریمه ها شکایت دارند

مهربانی من از تنهایی ام ترک می خورد

       می دانم

       می دانم

جای خالی بازویت از روزانه بودن من پرهیز می کند!

پس تا صدای مرطوبی از این رخنه های همیشگی عبور نکرده باید دست به کار شویم

باید در سایه برویم

باید در سایه برویم

 

تو نمی دانی که یک ترانه ی مهتابگون از دست های تو به من رسیده است

      پس مرا ناز کن

از من گل بکار

من یک عطر ناپیدا در نوازش تو پنهان کرده ام!

 

فراموش نکن

      اگر رها کنی

            یک نوازش از دست های تو کم می شود

 

من از صدایت عرق کرده ام و محتاطانه گرسنه ام

من گرسنه ام و خواب هایم را می فروشم

من تمام خواب هایم را به چشم های کالی می فروشم که سیرم کند

مرا

 

دست هایم را

 

موهایم را...

 

راستی! یک خاطره از موهایم بگو!

می خواهم با عمق دود گرفته ی شش هایم از خنده های تو سرشار شوم

بگذار قصه ام را تکرار کنم

بگذار به همه بگویم که پهنه ی بغض های تو جای خوبی است برای کز کردن

 

ناشناس!

وقتی مرا می بوسی، من چروک های تعبیر خوابم را به یاد می آورم

 

به جای این تنفس دست نخورده در لابه لای ماندگاری دفترت

کنج انگشت های مرا قاب کن!

 

چه چشم های آشنایی

تو همان سایه ای نبودی که یک روز نیمه ی پنهان پلک هایش را در ایستگاه جا گذاشته بود؟

حیف شد

حیف شد

من سایه ی سبک مهربانیم را در کیف دوستم جا گذاشته ام!

 

تو چقدر اتفاقی ریشه می کنی ناشناس

درست مثل پرهیز حرف ها ، وقتی که وقت نیست!

وقتی در میان دو عقربه به سختی نفس می کشم!

حیف شد

باور کن که من بارها تخم احساس های تو را کاشتم

ولی باغچه هنوز خالی است

باغچه همیشه خالی است!

 

من را ورق نزن

همین صفحه های کدر را موزیانه بکار

من نمی دانستم که تو با ماهیخوارها میانه داری

                                                    ماهی کوچک من!

                                                      ماهی کوچک من!

 

 

زنبورها که امان دادند به پیراهنم بیا

زنبورها به گل های پیراهنم امان نمی دهند

اگر زودتر گفته بودی که مسافری

من می توانستم از گونه هایم برایت لقمه بگیرم تا در اتوبوس گرسنه نمانی!

 

از من گل بکار

انگار کسی آن دورها

تبدارترین صدای پای گنجشک ها را ، پاشویه می کند!

مرا

         آهسته

آهسته

                       به یاد بیاور

 

     و آهسته

                   آهسته

 

به خاطر بسپار!

 

فروردین 1376

 

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .