تبليغاتX
کو

              

                

من در خودمم ،نه روحمم ، نه بدنم

چسبیده به تنهایی ی من پیرهنم

از چای تمام خاطراتم خیس است

لای شکلات قهوه خوابیده تنم!

هی می شکفد دهان تابستانیت

در طعم شلیل آبدار دهنم

احساس سپید ماه بودن دارم

وقتی قفس پلنگ را

می شکنم!

 پ.ن:وقتی دارم غزل می گویم هیجان زده ام . به محض این که تمام می شود آب سرد است که می ریزند روم..خالی نمی شوم . پر از خلا می شوم و بعد از چند روز که از گفتنش می گذرد غریبه می شوم با شعرم . حالا که دارم مطلع را می خوانم دلم برای کسی که این شعر را گفته می سوزد...دلم برای خودم سوخته...دوست دارم اینجا بنویسم . بدون این که فکر کنم می خواهم چه بنویسم و بدون این که فکرکنم می خواهم بنویسم.من درخت خودم را و جای خوابم را و آینه ام را گم کرده ام . شب عاشورا سررسید بنفشم را که پر از غزل بود و دوستم هم تویش برایم یادگاری نوشته بود و یک عالمه گل خشک هم چسبیده بود به ورق هایش و نامه ی مدادی دوستم هم تویش بود توی پیکان سفید یک پیرمرد اخمو جا گذاشتم و برای همیشه از دستم رفت . من دیگر به آن دفتر فکر نمی کنم . به هیچ چیز فکر نمی کنم و این خالیم نمی کند . پر از خلا می شوم و هیچ وقت ترس هایم را به رویم نمی آورم.می دانی؟از شعر گفتن که کاری برنمی آید . حماقت است که آدم فکر کند شعرها یا داستان ها یا نوشته ها می آیند و دست آدم را می گیرند . آن ها آدم را فقیرتر می کنند . حتا فیلم دیدن هم همین طوری است . وقتی داری تماشا می کنی سرشاری . به محض این که تمام می شود کمبودهایت بیشتر شده است . مثل عشقبازی می ماند . تازه اگر خوب باشد که یک مدتی هم باز با رویایش سر کنی و توی هوای تخدیری اش به خواب بروی . بعد حس می کنی بدبخت تر شده ای . تنهاتری و دستت به جایی بند نیست . می دانی؟من از این تئوری ی با چیزهای ساده شاد شو و سعی کن با همین جزییات کم اهمیت خوشبخت باشی عقم می گیرد.امروز شنبه نیست که من دارم می نویسم . هیچ روزی شنبه نیست . هیچ روزی شنبه نیست وقتی در کوچه باد میاید...

 

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .

 

 

من از تو خاطره های بنفشه می خواهم

زمین یاس و هوای بنفشه می خواهم

من از تو نی زدنم هول می کند آهو!

نوای گریه و نای بنفشه می خواهم

من از تو آب میارم که سبزتر باشم

به قلب باغچه جای بنفشه می خواهم

گلوبهار منی تو! بخوان برای خودم

گلوبهار! صدای بنفشه می خواهم

برای گریه ی چشم تو اشک می نوشم

برای رقص ، ادای بنفشه می خواهم

برای این که بیایم بهارتر بشوم

دو دست لاله و پای بنفشه می خواهم

از این به بعد که بی تو سیاه تر هستم

از این به بعد ، دعای بنفشه می خواهم!

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .

 

 

مثل بندانگشتی از دنیای جلبک ها...

فرم موزونی که در اندام پیچک ها...

با تنی گرم از هوای خامه و باران

مثل باربی ها ، که بانوی عروسک ها...

بستنی هایی دو رنگ از طعم تنهایی

طعم شاتوتی که توی جان یخمک ها...

آخ!                                             

              تنهایم !                                       

                             تمام خاطراتم را                   

با تو ، توی موزه ها و سینما تک ها...

سرد...مثل حال آن انتر که بی لوطیش...

توی گردابی که صادق ها و چوبک ها...

مرده ام این روزها و عطرم ارزان است!

                                                     عطری از جنس گلایل ها و میخک ها....      

      

+ شعر . حدیث لزرغلامی .

*

من دیروز مرده بودم.ببخشیدم.

*

همیشه همین بود

زمان، توی خواب تو تقسیم می شد

نفس گیج می ماند

و زن

جیم می شد.

 

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .