تبليغاتX
کو

 

*

یاد باد آن  کز تبسم ، فیض عامی داشتی

در خطاب غیر هم ، با من پیامی داشتی!

بیدل دهلوی

***

به هر کسی که یک روز دنیا را زردالو می دید...

*

در خواب های نرم تو پیچیده ، بی ادعا شکوفه ی زردالو

می بوسدم صمیمی و آهسته ، مثل شما ، شکوفه ی زردالو

طعم تمشک بوسه ی تو مانده ، در خاطرات کهنه ی دندانم

هی سیب روی دست تو می ریزد ،این شعر ..تا شکوفه ی زردالو..

هی سیب روی دست تو می پاشد ، وقتی که پلک هات مرا خوابند

از من بگیر لحظه ی بیداری ، یک بوسه با شکوفه ی زردالو!

یک جور ترش خاطره انگیزی ...باید تو را نمک زذه می خوردم

در میوه اش نشد که بگنجاند ، طعم تو را! شکوفه ی زردالو!

گرمی و لحظه لحظه هوایت را  ،هی داغ می کنی که بسوزانیم

شاید انار شد ثمرش یک بار ، در این هوا شکوفه ی زردالو...

*

پ .ن :میوه دوم "گیلاس" خواهد بود!

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .

 

***

نه روی قالی نو ، روی سنگ می رقصم

نه این که با تن تو ، با پلنگ می رقصم

پلنگ وحشی ماهی است ، رام می کندم

که مثل آهوی کوهی قشنگ می رقصم!

پلنگ می پرد از دور ، تا تفنگ مرا...

که نرم می شوم و جای جنگ ، می رقصم!

پلنگ می درد از نیمه سینه هایم را

جسارت است که من با تفنگ می رقصم!

کنار غرش خونیش ، تنگ ، می خوابم!

میان بازوی خونیش ، تنگ ، می رقصم!

*

از عشقبازی گرم پلنگ می خندم

اگر چه خسته ام و گیج و منگ می رقصم...

+ شعر . حدیث لزرغلامی .

 

***

"لکن سماء ک ممطره وطریقک مسدود مسدود

فحبیبه قلبک یا ولدی ، نائمه فی قصر مرصود..."

"....اما آسمان تو بارانی است و راه تو بسته ی بسته

و محبوبه ی قلبت پسرم ،  در کاخی جادو ، به خواب رفته..."

قارئه الفنجان ـ نزار قبانی (این شعر را در نواری به همین نام با صدای عبدالحلیم حافظ بنوشید)

***

 

من یک message کوچک و تلخم ، مرا نخوان

یک بار مثل بچه آدم ، مرا نخوان!

در من نوشته اند که :"  ... bi chashm haye to"

انگار عادتت شده !گفتم مرا نخوان!

دل دل نکن! صبورتر از چشم هات باش

این طور با سگرمه ی درهم مرا نخوان!

با چشم های بسته مرا حذف کن ..برو

له له نزن...مراقب و کم کم مرا نخوان!

این قدر ساده از دل من مطمئن نباش

مغرور و شادمانه و محکم مرا نخوان!

من یک message زخمی ام این روزهای بد

بهتر همین که با تو نباشم ...مرا نخوان!

*

یک دگمه می زنی و دلم باز می شود

دیگر چه فایده که بگویم مرا....؟!!

 

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .

 

*

تو دور و نزدیک بودی ، اسم تو توی سرم بود

رد تو را می زدم با شعری که در دفترم بود

تو ، توی انشام بودی ، با جمله هایی جویده

من جوجه گنجشکی آرام ، تیر تو توی پرم بود!

تو ، توی پیراهن سبز ، با حس مایل به قرمز

یک هاله سبز و قرمز هر لحظه دور و برم بود

تو شانزده ساله بودی ! تا شانه ات می رسیدم

این قصه نیمه کاره ، راز من و خواهرم بود!

*

ما خوابمان برد و حالا ، تو بیست و شش ساله هستی!

مردی که توی خیالم ، آن نیمه دیگرم بود...

ته ریش بور ملایم با کیف چرم زرشکی

رد می شد و عطر تندش پیچیده توی سرم بود...

*

در فصل بعد همین شعر من توی یک خانه بودم

و قیمت مرغ و ماهی بحث من و شوهرم بود

جیغ بلندی که لرزاند ، آرامش دفترم را

این خط خطی های رنگی ، کار "حنا " دخترم بود...

***

* پی نوشت :برای این که از تنبلی نوشتن های بلند روی کاغذ خلاص شوم از یکشنبه ۴ دی ماه داستان هایم را توی یک بلاگ جدیدگذاشته ام . نوشتن مستقیم توی بلاگ یک روش گول زنک است برای من که به نوشتن آن چه توی کله ام پرسه می زند ترغیب شوم . جمع آوری همین شعرهای پراکنده و داستانک ها ی کوتاه  بی سر و سامان را همیشه به عزیزترین هایم که می نویسند سفارش کرده ام و به خودم...

 

 

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .