***
آن کافه گرم بود ...فضایش ترک نداشت
چالوس بود و گردنه هایش ترک نداشت
دختر پرنده بود و پسر آسمان سبز
یک آسمان که حال و هوایش ترک نداشت
معماری دو مردمکش آبی سبک
اسلیمی بلند صدایش ترک نداشت
دختر پرنده بود که در کافه می نشست
در گوشه ای که خاطره هایش ترک نداشت
سیگار کنت و سوپ اقاقی و چای داغ!
فنجان لب پریده چایش ترک نداشت
{دختر تمام حرف دلش را به چای گفت:..}
"این کافه قد آینه ها بود...چای من!
جای قرار ما و شما بود چای من!
این کافه ختم عاشقی ام بود..روزها
یک جای امن بود...خدا بود ..چای من!
کافه شلوغ بود ..ولی جای ما دوتا
با یک کتاب ساده که جا بود چای من!
کافه شلوغ بود ..ولی بهتر از همین
جایی برای گریه کجا بود ..چای من؟!"
{دختر نفس گرفت که چایش ادامه داد...}
"دستت ترک ...هوای نگاهت ترک ترک
شال بلند سبز و سیاهت ترک ترک
در من نفس که می زنی ..هر بار دیده ام..
در سینه ات تنفس آهت ترک ترک
عکست که روی دایره صورتم نشست
دیدم چقدر صورت ماهت ترک ترک...
در کافه توی چاه زلیخا نشسته ای
دیواره های خاکی چاهت ترک ترک.."
{من را بنوش و قصه این کافه را بگو...}
یک جرعه چای و ...بغض امان مرا برید
این چای تلخ بی تو زبان مرا برید
یک جرعه چای و ..گریه امان مرا گرفت
این چای تلخ بود که جان مرا گرفت
لعنت به این تصور و تردید شک زده
لعنت به این دلی که برای تو لک زده
لعنت به من که کنت تو را دود می کنم
دارم تو را به عشق تو نابود می کنم
تا چای نیم خورده من را تو خورده ای
لعنت به تو که توی همین کافه مرده ای
...
این کافه گرم بود فضایش ترک نداشت
فنجان لب پریده چایش ترک نداشت
کبریت های کوچکش از جنس نور بود
این کافه ای که هیچ کجایش ترک نداشت
دختر نشست و خاطرش از کافه جمع بود.
.یعنی هنوز خاطره هایش ترک نداشت
........وقتی پسر نشست هوا خوب خوب بود...
....وقتی دروغ گفت.....صدایش ترک نداشت!
**
یعنی به جای چای دو فنجان دوغ بود
چای عزیز!قصه ما هم دروغ بود!
**
به خودم می گویم :"من از سلاله درختانم ..تنفس هوای مانده ملولم می کند"..به خودم می گویم زودا که پاییز و زمستان می آیند و از پنجره خانه مان بهشت داخل می شود..به خودم می گویم آن پسرک تنها که یک شب توی برف با استخوان های یخ زده و موبایل نیم شارژ با اتوبوس خودش را رساند تا مثل یک خرگوش کوچولوی قرمز تو را ببیند ...پسرکی که توی چشم هایش یک فرشته داشت که نیمه معصوم قلبش را از بادهای گزنده حفظ می کرد و می توانست دلتنگی های کودکانه اش را به یک سازدهنی کوچک دهن کجی کند...خیلی پیش تر از این ها مرده بود..فرشته توی چشم هایش بود ولی نفس نمی کشید....
**
یک زن نشسته پشت درت..گریه می کند
وقتی که می زند به سرت گریه می کند
کرمی شدی که پیله تنهاییت منم
پروانه ای که بال و پرت گریه می کند
در جنگلی که عشق مرا سبز کرده ای
تو زخم می زنی ..تبرت گریه می کند..
انگار توی بم سر خاکت نشسته اند
پشت خرابه ها پدرت گریه می کند
طعم لبم به درد لب تو نمی خورد!
خرمای سم زده !شکرت گریه می کند
امشب دهان و دست و دلت مست خنده اند
یک گوشه بی صدا جگرت گریه می کند!!
یک لحظه باز پشت سرت را نگاه کن
یک زن نشسته پشت سرت گریه می کند!
**
احمد رضااحمدی را اول بار توی نامه فروغ دیدم ..با خطاب احمدرضای عزیز که توصیه اش کرده بود مدتی شعر نگوید و بگذارد دیگران برایش مجلس ترحیم بگیرند ..بعد برگردد به مجلس ترحیم خودش و تازه شود.
بعد توی یک نوار صدایش سحرم کرد که می گفت:"حقیقت دارد..تو را دوست دارم..در باران"...
و دوستش دارم که توی دایره روشنفکرهایی که همیشه دغدغه های خیلی گنده داشته اند این یکی جای پای خاطره انگیزی در ادبیات کودک دارد..
که خوشحالم که فردا برای داستان دوست داشتنی"آن روز که مه بی پایان بود" جایزه "جغدبنفش" می گیرد و خوشحالم که تا زنده است داریم برایش بزرگداشت می گیریم فردا و خوشحالم که امروز با مناف مهربان می رویم یک مانتوی بی سابقه!!بخریم که من مثل بچه لوس ها بروم فردا مجری شوم و هی رمانتیک شوم و شعرهای احمدرضا احمدی را برایش بخوانم که یعنی حقیقت دارد..تو را دوست دارم!
***
(این یک شعر بی ربط است)
من
از پشت همه ستون ها سر در می آورم
و خیال می کنم داشتن تو خرج زیادی ندارد!
به شب بگو
برود
گم شود
من تو را روزها خوشبختم!
**
اولین تمرین کلاس آواز ترانه ای از "فریدون فروغی "است.ترانه حزن آلودی که شعرش همپای موسیقی اش قوی است و این برای من خیلی مهم است.من هرجایی را که توی این ترانه اوج می گیرد دوست تر دارم .رنگشان راهم آبی کرده ام!
دل که می دهی می بینی فریدون هر کدام از " تو می دونی "های ردیف را با لحنی متفاوت می خواندو این تفاوت متناسب با مضمون هم هست.مثل تناسبی که حس "دلتنگی و پوچی" در شعر با صدای گرفته و آرام اش و حس "شکوه و فریاد" با صدای بلند و از ته دلش دارد..."اشک بارون"ترکیب کودکانه ودوست داشتنی ای است.برای من البته ملموس هم هست.
و "دل من زندون داره" شاید شاعرانه ترین حرف این ترانه باشد...
**
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو می دونی
وقتی از بخت خودم حرف می زنم
چشام "اشک بارون" میشه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هرچی بش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
می خوام امشب با خودم شکوه کنم
شکوه های دلم و تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس؟تو می دونی
پنجره بسته می شه شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
....
***
(.. پیرو تسلیتی که به روزنامه فرستادیم) والبته رسم همگان این است که مردگان را چهل روز سیاه پوشند و حالت عزا گیرند...مرده ی ما را اما بیش از این جایز نیست..به دلایلی که خداوند تبارک ..عالم است!
***
تو آسمونی و هوات گرفته
دلم واسه ستاره هات گرفته
دلت واسه کی تنگه جوجه قمری؟
دلم برای جوجه هات گرفته
چه جوجه ای!دمش طلا!نوکش چاق!
حیوونکی ولی صدات گرفته!
هزار تا آسمون به زیر بالت
غریبه باز نشسته تو خیالت؟!
خیال نکن هوات و داره یارت
نگی "الو"..صدات و داره یارت!
که هی بهت میگه "سرت سلامت"
که حرمت نگات و داره یارت!
که خوش خوشون هرجا بری نبینه
رد نوک پراتو داره یارت!
هیشکی ازین پرنده خیر ندیده
اگه تو وابدی ..اونم پریده
بذار بهت بگم ..بابا..جوونی!
تو خیک ماست دنبال آب و نونی
هوا گرفتتت که تو زباله
فک می کنی تو اوج آسمونی!
یه باد بیاد و چاق و چله تر شی
می کشنت همین روزا...حیووونی!
همه بگن "ها" و تو "هی " کن اینجا
بازم بشین دلی دلی کن اینجا!